تبليغاتX
برابری - معرفی نظریه های فمینیستی - بخش اول

محمدکریم آسایش

تاریخ مبارزه و نظریه ی رهایی زنان سابقه ای طولانی مدت دارد و بین تاریخ فمینیسم و تاریخ مبارزه و رهایی زنان باید تمایز قائل شد. واژه ”فمینیست“ را شارل فوریه سوسیالیست فرانسوی، در اوایل سده ی نوزدهم ابداع کرد. او در ذهن خود ”زن جدید“ را تصور می کرد که هم جامعه را دگرگون سازد و هم خود به دست جامعه ای استوار بر همکاری و همیاری، به جای هم چشمی و سودجویی دگرگون گردد. اما برای ایده ی رهایی زنان نمی توان تاریخ دقیقی مشخص کرد. برای مثال از جمله اولین نمونه های تلاش برای بیان ایده ی آزادی زن را می توان در کلام تریو تای ترین(زن دهقان جوان ویتنامی) در سال 248 دید:
«آرزویم این است که بر بال توفان سوار شوم، امواج را رام کنم و کوسه ها را بکشم. می خواهم دشمن را عقب برانم تا مردم نجات یابند. من به زندگی انبوه زنان معمولی که تن به خفت و خواری می دهند رضایت نخواهم داد»
وی به همراه برادرش شورشی را بر ضد حکمرانان چینی رهبری کرد و آن ها را از سرزمین خویش بیرون راند. هنگامی که چینی ها با نیروی کمکی بازگشتند او به جای رفتن به زیر بار زندگی رعیتی به زندگی خود خاتمه داد.
ازنمونه های دیگر می توان به جنبش «بهاکتی» در هند در سده هشتم، جنبش «بگین ها» در سده های سیزده و چهارده در اروپا، کتاب «شهر زنان» اثر «کریستین دوپیزان» در 1404 و جنبش زنان پیوریتن در سده ی هفدهم  اشاره کرد.
با این حال مشخص ترین بیان در این مورد را باید در کتاب «استیفای حقوق زنان» اثر مری وولستنکرافت در سال 1792 جست و همینطور در «بیانیه ی  حقوق زن و حق شهروندی زن» اثر المپ دوگوژ در سال 1791.
از لحاظ جنبشی نیز جنبش زنان سان کولوت و انجمن رادیکال زنان انقلابی جمهوری خواه با چهره هایی چون پائولین لئون، کلر لکمب، کنستانس اِوراد و فلیسیته گینه در سالهای 1792، 1793 و 1794 نقش موثری در مطرح کردن مسایل زنان داشته اند.
همچنین در همان دوران فوریه(دوران سوسیالیسم تخیلی) شاهد چهره ها و جنبشهای مختلف زنان هستیم از جمله انجمن زنان اصلاح طلب(1818)، ویلیام تامسون، آناویلر، آنفانتن، سوزان ووآلکن، رابرت اوئن، فرانسیس رایت، جان گری، روزنامهُ پایونیر. همه ی این چهره ها، جنبشها، انجمنها و نشریات حامی مدل های مختلف سوسیالیسم تخیلی بودند و تغییر اجتماعی، اقتصادی را با حقوق سیاسی و آزادی جنسی پیوند داده بودند. در جنبش ضد برده داری در آمریکا نیز شاهد چهره های زن و مدافع حقوق زنان هستیم، نظیر کتاب فیلیس ویتلی برده ی سیاه پوست جوانی از ماساچوست در سال 1773، مبارزات ماریا استوارت برای استیفای حقوق زنان به طور عام و دفاع از حقوق زنان سیاه پوست به طور خاص، انجمن ضد برده داری زنان فیلادلفیا به رهبری سارا داگلاس، هاریت پرویس،  سارا فورتن، مارگارتا فورتن و لوکر شامات، مبارزات آنجلینا گریمکه، الیزابت کدی استانتون، ویلیام لوید گریسون و فردریک داگلاس. این مبارزات در سال 1848 به کنوانسیون سنکا فالز(کنوانسیون حقوق زنان) منجر شد. همراه با این جنبش که جنبش زنان طبقه ی متوسط بود، انجمن زنان اصلاح طلب که نخستین اتحادیه ی کارگری زنان شاغل در ایالات متحده بود برای دستیابی به حقوق زنـان و نیز ده ساعت کـار روزانـه و الـغای مجـازات اعـدام و لـغو بـرده داری مبـارزه می کرد. همچنین نشریاتی نظیر«ندای دختران کارخانه» بیانگر دیدگاه های زنان کارگر ایالات متحده در آن دوران بودند.
روز جهانی زن نیز حاصل مبارزه زنان کارگر در نیویورک برای درخواست هشت ساعت کار روزانه، اصلاح شرایط کار و حق رای است که با حمایت کنفرانس بین المللی زنان سوسیالیست به رهبری چهره هایی چون کلارازتکین و رزا لوکزامبورگ به عنوان روز بین المللی زنان در آمد و برای تثبیت آن مبارزه ی زنان کارگر و احزاب سوسیالیست را در سال های متمادی بعد از آن به دنبال داشت. (از جمله انقلاب فوریه 1917 روسیه  با مبارزه ی زنان کارگر در روز جهانی زن آغاز شد.)
اکنون که با مرور تاریخ به ریشه های فمینیسم، تاریخ روز جهانی زن و ایده ی رهایی زنان پیش از فمینیسم پرداختیم، حال موعد شرح نظریه های فمینیستی فرا رسیده است.

لیبرال فمینیسم:

لیبرال فمینیسم را باید در نظریه های چهره هایی چون مری وولستنکرافت، المپ دو گوژ، جان استوارت میل، ماریون رید، هاریت تیلور  و همینطور کنوانسیون سنکافالز جست. منشاء این دیدگاه در آراء و جنبش مردان و زنان روشنفکر طبقه ی متوسط بود. لیبرال فمینیسم بر بنیاد برابری حقوقی استواراست. با آنکه لیبرال فمینیسم در بستر لیبرالیسم انقلابی سده ی هجدهم زاده شد اما در همان زمان نیز لیبرالیسم انقلابی و چهره های فمینیست آن در تقابل با جناح چپ بودند. برای مثال مری وولستنکرافت و المپ دوگوژ هر دو ژیروندن بودند و در مقابل ژاکوبنهای جناح چپ قرار داشتند که انجمن رادیکال زنان انقلابی جمهوری خواه  و جنبش زنان سان کولوت حامی آن بود یا در گردهمایی کنوانسیون سنکا فالز از انجمن زنان اصلاح طلب  که نماینده ی زنان کارگر بود دعوت به عمل نیامد. همچنین هاریت تیلور و جان استوارت میل در تقابل با جنبش زنان چارتیست(که جنبش زنان کارگر انگلستان بود) قرار داشتند. از جمله چهره های معاصر لیبرال فمینیسم می توان از بتی فریدان نام برد. لیبرال فمینیسم بر اثر کسب برابری حقوقی دچار افول شد.

مارکسیسم و فمینیسم:

پیش از پرداختن به مارکسیسم - فمینیسم، باید به دیدگاه های مارکس و انگلس، آگوست ببل، رزا لوکزامبورگ، کلارازتکین و الکساندرا کولنتای یعنی نظریه پردازان مساله ی زن در مارکسیسم انقلابی و سوسیال دموکراسی آغازین پرداخت. ابتدا به سراغ مارکس و انگلس می رویم:
مارکس و انگلس در اولین اثر مشترک یعنی «خانواده مقدس» در چند بخش به صورت های مستقیم و غیر مستقیم به مساله ی زن پرداختند.
انگلس در بخش (اتحادیه ی کارگران«فلورا تریستان») از دیدگاه های تریستان که مبشر رهایی زنان بود و جمله «زن، پرولتر ِ حتی پرولتر است» از اوست، در مقابل مردسالاران هگلی جوان که وی را به جمود زنانه متهم می کردند دفاع نمود. همچنین در بخش(«براد» درباره ی روسپیان) دیدگاه ادگار(از هگلی های جوان) را که موضع براد درباره ی قربانی بودن روسپیان در جامعه را رد می کند به باد انتقاد می گیرد.
مارکس در بخش«عشق» از عینیت و مادیت عشق در مقابل هگلی های جوان که آن را به خاطر همین مادیت و ارتباط انسان با جهان خارج از ذهن مورد طعن و لعن قرار می دهند، دفاع می کند و با موضع گیری علیه مذهب و ذهنیت عرفانی نقد هگلی در عبارت ”عشق یک ماتریالیست غیر نقادانه و غیر مسیحی است“ از آزادی جنسی دفاع می کند.همینطور در بخش «فلور دوماری» از سرزندگی، انسان باوری و طبیعت باوری فلور دوماری که روسپی است در مقابل سلیگای هگلی و لاپورت کشیش و مادام ژرژ راهبه دفاع می کند و روسپیان را قربانی سرمایه و مذهب می داند.
وی در بخش«مکاشفه راز رهایی زنان یا لوئیز مورل»، در ابتدا از لیبرالیسم رودلف که به جای تغییر اجتماعی محیط خدمتکار، صرفا ً به خواسته  ی مجازات اربابی که خدمتکار را اغوا کرده و وی را به نوزاد کشی سوق داده، اکتفا می کند، انتقاد می نماید و بیان می کند که دیدگاه لیبرالی امثال رودلف درک نمی کند که موقعیت عمومی زنان در جامعه ی معاصر غیر انسانی است. سپس با تایید چند فاکت از فوریه دیدگاه خود را شرح  می دهد:
«دخترک بیچاره! نوزادکش! چه جنایتی! اگر برای شرافتش ارزش قائل باشند، باید  کلیه ی نشانه های بی آبرویی را محو و نابود سازد. اما اگر کودکش را به خاطر پیش داوری های جهان قربانی نماید، شرمساریش از همه بیشتر است و قربانی پیش داوری های قانون می شود. این دور تسلسلی است که هر مکانیسم متمدنانه ای تجویز می کند.»
«تغییر و تحول در دوران های تاریخ همواره می تواند به وسیله ی جنبش زنان به سوی آزادی معین شود، زیرا در اینجا، در مناسبات زن با مرد، مناسبات ضعیف با قوی، پیروزی طبیعت انسان بر بهیمیت، بیش از هر چیز اشکار می شود. شرط رهایی زنان، مقیاس طبیعی آزادی و رهایی عمومی است.»
«تحقیر و خفت جنس مونث، ویژگی اساسی دوران بربریت و نیز دوران تمدن است. تنها تفاوت این است که نظام متمدنانه، هر رذیلتی که بربریت به شکلی ساده مرتکب می شود را به صورت چیزی مرکب، دوپهلو، مبهم و ریاکارانه ترویج می دهد. هیچ کس زن را برای نگه داشتنش در اسارت و بردگی سخت تر از خود مرد کیفر نمی دهد»
انگلس در مقاله ی «پیشرفت اصلاح جامعه در قاره»مناسبات بورژوایی ازدواج و خانواده را نقد می کند.
مارکس در «دست نوشته های اقتصادی و فلسفی 1844» چند بار به طور مستقیم و غیر مستقیم به مساله  ی زنان می پردازد.
در «مالکیت خصوصی و کمونیسم»، مار کس فرازی طولانی در مورد مساله ی زن دارد. وی در این فراز ابتدا به نقد ایده  ی کمونیسم نارس در اشتراک زنان می پردازد و سپس رابطه ی مرد و زن را ملاک رشد شخصیت فرد و ملاک رشد دقیق جامعه بیان می کند. برای فهم دقیق دیدگاه مارکس در این بخش، این فراز به صورت کامل آورده می شود:
«کمونیسم با در نظر گرفتن این رابطه در کل: در نخستین شکل خود صرفا ً کلیت بخشی به این رابطه و تحقق این رابطه(مالکیت خصوصی) است. از این لحاظ به شکلی دوجانبه پدیدار می گردد: از یک سو بیانگر فرمانروایی مالکیت مادی در ابعادی آن چنان وسیع است که می خواهد هرآن چه را که به عنوان مالکیت خصوصی نتواند به تملک همگان درآید، نابود کند. این نوع کمونیسم می خواهد به زور و اجبار[هرگونه] ذوق و استعداد را از بین ببرد. هدف غایی آن از زندگی  و هستی کاملا ً صریح است: تملک فیزیکی. وظیفه ی کارگران ملغی نمی شود بلکه به همهُ انسان ها بسط داده می شود. مناسبات مالکیت خصوصی به صورت رابطهُ جامعه با جهان اشیا، تداوم می یابد. نهایتا این حرکت در تقابل  قرار دادن مالکیت خصوصی  همگانی  با  مالکیت خصوصی، به شکل حیوانی تقابل ازدواج(یعنی شکلی از مالکیت خصوصی انحصاری) با اشتراک زنان نمودار می گردد که در آن زن به یک قوه از مالکیت عمومی و اشتراکی تبدیل می گردد. شاید گفته شود که ایده ی اشتراک زنان، راز این کـمـونیسـم نارس و لاقید را فاش می سازد. این نوع کمونیسم معتقد است همانطور که زنان از ازدواج انحصاری به روسپیگری عام می رسند، سراسر دنیای ثروت [یعنی ذات عین آدمی] از رابطه ی ازدواج انحصاری با دارنده ی مالکیت خصوصی به حالت روسپیگری عام با جامعه می رسد. این نوع کمونیسم با نفی شخصیت آدمی در هر زمینه، در واقع چیزی جز نمود منطقی مالکیت خصوصی یعنی نفی آن[کمونیسم]نیست. حسادت عام که خود را به شکل قدرتی باز می آفریند، پوششی است برای طمع که صرفا ً به شکلی دیگر خود را بازتولید و ارضا می کند. اندیشه ی هر بخش از مالکیت خصوصی که به شکل حسادت و تمایل به یکسان کردن همه چیز نمودار می گردد(و از این لحاظ ذات آن بخش است)، دست کم در مخالفت با مالکیت خصوصی ثروتمندتر است تا آن حد که این حسادت و تمایل ، ذات رقابت را تشکیل می دهند. کمونیسم نارس صرفا ً اوج این حسادت و تمایل به یکسان سازی، بر مبنای حداقل پیش اندیشیده است.
این کمونیسم معیاری معین و محدود دارد. این امر که الغای مالکیت خصوصی به این شکل حقیقتا ً تا چه حد تملک راستینی را باعث می شود، با نفی انتزاعی سراسر جهان فرهنگ و تمدن و برگشت قهقرایی به سادگی غیر طبیعی انسان فقیر و بی توقعی که نه تنها نتوانسته از مالکیت خصوصی درگذرد بلکه اساسا هرگز به آن دست نیافته، ثابت می گردد.
در این نوع  کمونیسم جامعه که اساسا ً جامعه ای است متشکل از کار با دستمزدهایی یکسان که از طرف سرمایه ی مشترک جامعه ”جامعه به عنوان سرمایه دار عام“ پرداخت می شود. هر دو طرف این رابطه به جامعیتی تخیلی ارتقا می یابند. کار به عنوان وضعیتی که در آن هر شخص جایی می یابد و سرمایه به عنوان جامعیتی مورد تایید و در عین حال قدرت حاکم جامعه.
پستی و حقارت بی اندازه ی شرایطی که در آن آدمی برای خویشتن زندگی می کند، در برخوردی نمایان می شود که زنان را غنیمت و کنیز شهوت اشتراکی مردان می شمارد زیرا که در این برخورد، نمود بی ابهام، صریح، ساده و آشکار رابطه ی مرد با زن  و شیوه ای  که در آن رابطه ی نوعی مستقیم و طبیعی درک می گردد، به نمایش در می آید. رابطه ی مرد با زن رابطه ی مستقیم، طبیعی و ضروری شخص با شخص است. این رابطه ی مستقیم، طبیعی و ضروری آدمی با آدمی، رابطه ی مرد با زن است. رابطه ی آدمی با طبیعت در این رابطه ی نوعی طبیعی، رابطه ای است بلاواسطه که آدمی با آدمی برقرار می کند، چنان که رابطه ی آدمی با آدمی، بلاواسطه  بیانگر رابطه ی آدمی با طبیعت یعنی مقصد طبیعی خویش است. از این رو در این رابطه، حدودی که ذات آدمی برای آدمی به طبیعت تبدیل گردیده و یا حدودی که طبیعت برای آدمی به ذاتی انسانی تبدیل یافته، به گونه ای حسی آشکار می گردد و به یک واقعیت مسلم مشهود تقلیل می یابد. از این رو، بر اساس این رابطه می توان درباره ی سطح کلی پیشرفت آدمی قضاوت کرد. برمبنای خصلت این رابطه می توان تعیین کرد که چه اندازه آدمی به عنوان موجودی نوعی، به عنوان بشر، خود شده  و به درک خویشتن نائل امده است. رابطه ی مرد با زن، طبیعی ترین رابطه ی آدم با آدم(دیگری) است. بدین سان، این رابطه حدودی را آشکار می سازد که در آن رفتار طبیعی آدمی انسانی می شود و یا به عبارتی حدودی که ذات انسانی او به ذاتی طبیعی تـبـدیـل مـی گـردد، حـدودی که در آن سـرشـت انـسانـی او مبـدل به طبـیعـت او می گردد. ضمنا این رابطه، حدودی را آشکار می کند که در آن نیاز آدمی به نیازی انسانی تبدیل می شوند و در نتیجه حدودی مشخص می شود که در آن هر شخص به عنوان یک انسان، نیاز انسانی شخص دیگر می شود یعنی آن جا که آدمی در هستی فردیش  یک هستی اجتماعی نیز می باشد. بدین سان نخستین الغای ایـجابی مالکیت خصوصی یعنی کمونیسم نارس، صرفا صورتی است که در آن پستی و فرومایگی خصوصی که می خواهد خود را به عنوان جامعه ای ایجابی استقرار بخشد نمایان می شود.»
همچنین مارکس در زیر نویس این فراز چنین آورده است:« روسپیگری صرفا ً نمود خاص روسپیگری عام کارگر است. روسپیگری رابطه ای است که در آن نه تنها روسپی
سقوط می کند بلکه آدمی که پا اندازی می کند که عملش به مراتب شنیع تر است یعنی سرمایه دار و غیره نیز دچار همین سرنوشت می شود.»
مارکس در پاره ای دیگر از «مالکیت خصوصی و کمونیسم» از عشق به عنوان حس ذهنی - عملی نام می برد و خواهان رهایی آن از محدودیتهای جامعه سرمایه داری است.
مارکس در «در معنای نیازهای انسانی» به شرایط اقتصادی سرمایه داری می تازد که روسپی گری همسران و دختران کارگران را به صورت n  اُمین ساعت کار در آورده است.
«از اقتصاد دان سیاسی می پرسم: اگر با عرضه ی بدنم برای فروش  با تسلیم آن به شهوت دیگری، پول در بیاورم، آیا  از قوانین اقتصادی پیروی می کنم؟(کارگران کارخانه های فرانسه، روسپی گری همسران و دختران خویش را n اُمین ساعت کار می نامند که نوعاً صحت دارد) و اگر دوستم را به مغربی ها بفروشم، در راستای اصول اقتصاد سیاسی عمل نکرده ام؟(و فروش مستقیم انسان به ارتش ها، در همه ی کشورهای متمدن امری است تجاری که سال هاست رواج دارد)، پاسخ اقتصاددان سیاسی شاید این باشد: اعمالت قوانین مرا زیر پا نمی گذارند، اما لطفا ببین  پسرعمویم اخلاق و پسر عموی دیگرم مذهب در این مورد چه می گویند. مذهب و اخلاقیات اقتصاد سیاسی من نمی توانند سرزنشت کنند. اما، اما اکنون حرف کدام یک را باور کنم : حرف اقتصاد سیاسی یا حرف اخلاق را؟ اخلاقیات اقتصاد سیاسی کسب درآمد، کار، صرفه جویی و میانه روی است اما اقتصاد سیاسی قول می دهد که نیازهایم را برآورده سازد. اقتصاد سیاسی اخلاقیات، ناز و تنعم حاصل از وجدانی راحت و فضایل نیکو است. اما من چگونه می توانم با فضیلت زندگی کنم وقتی از گذران زندگی عاجزم؟ چطور می توانم وجدانی آسوده داشته باشم در حالی که از چیزی آگاه نیستم؟ این وضع ریشه در ماهیت بیگانگی دارد که موجب می شود در هر حیطه با معیارهایی متفاوت و متضاد سر و کار داشته باشیم. از یک طرف معیارهای اخلاقی و از طرف دیگر معیارهای اقتصاد سیاسی. هرکدام از این حیطه ها، بیگانگی های آدمی است و به یک حوزه ی خاص از فعالیت بیگانه سازی معطوف است و هر کدام با دیگری رابطه ای بیگانه برقرار می کند.»
مارکس در «قدرت پول در جامعه بورژوایی» بر تبدیل رابطه ی عاشقانه به رابطه ی پولی می تازد و از رهایی عشق از سرمایه می گوید و از جامعه ای که در آن انسان برای عشق ورزی و برقراری رابطه ی عاشقانه باید عاشقانه پرورش یابد:
«اگر انسان ، انسان باشد و روابطش با دنیا روابطی انسانی، آن گاه می توان عشق را فقط با عشق، اعتماد را با اعتماد و ... معاوضه کرد. اگر بخواهیم از هنر لذت ببریم، باید هنرمندانه پرورش یافته باشیم، اگر می خـواهیم بر دیـگران تاثیر گـذاریم، بایـد قادر به برانگیختن و تشویق دیگران باشیم، هرکدام ار روابط ما با بشر و طبیعت باید نمود  ویژه های باشد که با عین ها یا ابژه های اراده و زندگی فردی واقعی مان منطبق باشد. اگر عشق می ورزی ولی ناتوان از برانگیختن عشق هستی یعنی اگر عشقت، عشقی متقابل نمی آفریند، اگر با نمود زنده ی خود به عنوان آدمی عاشق، محبوب دیگری نمی شوی، آن گاه  عشقت ناتوان است و این عین بدبختی است»
مارکس و انگلس در «مانیفست کمونیست» از الغای خانواده، اجتماعی شدن تعلیم و تربیت کودکان و اجتماعی شدن کار خانگی می گویند. آن ها همچنین بر حرص و آز بورژوازی در اغوا و به روسپی گری کشاندن زنان می تازند و همین طور ابزار تولید قلمداد شدن زن در جامعه ی بورژوایی را مورد انتقاد قرار می دهند. در ضمن از مدرنیسم بورژوازی در زدودن هاله ی مقدس روابط خانوادگی استقبال می کنند.
مارکس و انگلس در «ایدئولوژی آلمانی» تقسیم کار جنسی در جامعه ی سرمایه داری را نقد می کنند. مارکس در تز چهارم از «تزهایی درباره فوئرباخ» می گوید: «خانواده هم در تئوری و هم در عمل باید نابود شود» انگلس در «آنتی دورینگ» سخن فوریه: «شرط رهایی زنان، مقیاس طبیعی آزادی و رهایی عمومی است» را تکرار می کند و همچنین در «اصول کمونیسم» نکات مطروحه در مانیفست پیرامون مساله زنان را بازگویی می کند.
مارکس در «پوشه و خودکشی» به دلایل خودکشی می پردازد و در این بین به دلایلی مرتبط با زندگی زنان اشاره می کند: سوء استفاده از دوستی، خیانت در عشق، مشکلات خانوادگی، زندگی بیش از حد یکنواخت. وی به خودکشی سه زن جوان می پردازد. در مورد نخست به دختری می پردازد که بکارت خود را هنگامی که شبی را در منزل نامزدش سپری می کند از دست می دهد. صبح روز بعد همین که پدر و مادر دختر از ماجرا مطلع می شوند، او را با خشونت سرزنش و نیز نزد همسایه ها بی آبرو می کنند و کمی بعد دخترک خود را در رودخانه ی سن غرق می کند. مارکس در مورد این ماجرا، قدرت طلبی خانواده ی بورژوایی را نقد می کند: «آنها که از همه بزدل ترند و خود کمتر از همه قادر به مقاومتند، به محض اینکه بتوانند قدرت مطلق پدر و مادری شان را اعمال کنند، سرسخت و انعطاف نا پذیر می شوند. و نیز سوء استفاده از این قدرت چون جایگزینی بیرحمانه برای تمامی سرسپردگی ها و وابستگی هایی است که مردم  در جامعه ی بورژوایی، چه با طیب خاطر و چه از سر اکراه به آن تن می دهند.» و همچنین  به« تعصبات سنگدلانه» و «خشکه مقدسی» این خانواده که آن را «خصیصه ی طبقات کاسب فرودست» می داند، می تازد.در دومین مورد، شوهری ثروتمند و بی نهایت حسود، که کژاندام و شدیدا مبتلا به بیماری روانی است، زن جوانش را قفل و زنجیر کرده است. او را پیوسته به بی وفایی متهم می کند، از لحاظ جنسی به زور خود را به او تحمیل می کند. بر اثر این فشارها، زن جوان خود را در رودخانه ی سن غرق می کند. مارکس حس مالکیت مرد را به سلاح نقد می سپارد: «زن بدبخت محکوم به بردگی تحمل ناپذیری شده بود و آقای م حقوق برده داری خود را که تحت حمایت قانون مدنی و حق مالکیت بود، اعمال می کرد. این حقوق مبتنی بر شرایط اجتماعی است که در آن عشق با احساسات خودجوش عشاق بی ارتباط می شود، اما به شوهر حسود اجازه داده می شود چون خسیسی که    گنجینه ی طلایی اش را پنهان می کند، بر زنش غل و زنجیر ببندد، چرا که زن بخشی از سیاهه ی کالاهای اوست ... مرد حسود نیاز به برده ای دارد که بتواند به او عشق بورزد، اما این عشق تنها مستخدمه ای برای حسادتش است. بیش از هر چیز، مرد حسود مالک خصوصی است.»مورد سوم مربوط به زنی هجده ساله است که از رابطه با بانکداری معروف، حامله شده است و دست به دامان پزشکی می شود تا جنین وی را سقط کند اما پزشک اجتناب می ورزد و زن نیز مانند دو مورد پیشین خود را در سن غرق می کند. در اینجا مارکس به حق سقط جنین اشاره دارد.
دو نکته جالب این یادداشتهای مارکس که برگرفته از کتاب «خاطراتی از بایگانی های پلیس» اثر ژاک پوشه مسئول بایگانی اداره ی پلیس پاریس است یکی نکته ای است که در مقدمه ی مارکس بر این یادداشت ها آمده و آن«تضادها و وضعیت غیر طبیعی زندگی جدید در تمامی قلمرو ها و اشکال مراودات اجتماعی» است، این مسئله که فقط کارگران نیستند که از شرایط  اجتماعی کنونی رنج می برند. این مساله را مارکس با پرداختن به خودکشی سه زن از طبقه ی بورژوا نشان می دهد. نکته ی دوم تاکید خاص مارکس در مسئله ی خودکشی به موضوع ستم جنسی است. این تاکید زمانی آشکارتر می شود که این اثر را با «خودکشی: پژوهشی در جامعه شناسی» اثر امیل دورکیم مقایسه کنیم.
دورکیم در بخش های متعددی از این کتاب، تفسیر های اهانت آمیزی  درباره ی زنان می کند از جمله «حیات ذهنی زنان کمتر از مردان تکامل یافته است زیرا نیازهای زنان با ارگانیسم، ارتباط نزدیک تری دارد» همچنین دورکیم همواره از شرح عوامل خودکشی زنان عبور می کند، به ویژه آنکه آنچه را که «خودکشی سرنوشت باورانه» می نامد، یعنی «خودکشی ناشی از کنترل مفرط» را دارای اهمیت کمی می داند. خودکشی ای که مربوط به «افرادی است که آینده شان بی رحمانه مسدود شده و انضباطی  سرکوبگرانه شور و اشتیاقشان را با خشونت خفه کرده است. در حالی که مارکس به این نوع توجه خاصی نشان می دهد. در آخر دورکیم برخلاف مارکس، خواستار محدودیت حق طلاق است و این را عاملی برای کاهش خودکشی مردان    می داند.
مارکس در مقاله ی «حبس لیدی بولور-لیتون » لرد ادوارد بولور - لیتون از رهبران برجسته حزب توری (سلف حزب محافظه کار انگلیس) را به دلیل توطئه برای فرستادن لیدی روزینا بولور- لیتون به تیمارستان به باد انتقاد گرفت. اعمال به اصطلاح غیر قانونی روزینا بولور - لیتون از جمله این بود که سالنی اجاره کرده بود تا در آن نطقی سیاسی کند و قصد داشت نظراتی مخالف با نظرات شوهرش بیان کند. مارکس خصوصا خشم خود را نسبت به این امر ابراز کرد که رابرت، پسر خانواده، حاضر به حمایت از مادرش نشد و عملا با پدرش همکاری کرده بود; مارکس این را آشکارا دسیسه ای پدر سالارانه تلقی می کرد.
مارکس در سرمایه، بارها به وضعیت رقت بار زنان کارگر می پردازد و در توصیف این شرایط فقط به شرایط سخت کار اکتفا نمی کند بلکه به تحقیر و آزار جنسی زنان در محیط کار هم می پردازد، گرچه ورود زنان به بازار کار را بنیاد اقتصادی جدیدی برای شکل بالاتری از خانواده و مناسبات میان جنس ها بیان می کند و مطلق و نهایی  تلقی کردن شکل فعلی خانواده را غیر منطقی می داند.
مارکس در نامه به کوگلمان در ایالات متحده در سال 1868 (هنگامی که فمینیست های آمریکایی، اتحادیه ی ملی کارگری را بر آن داشتند تا به نفع اصل دستمزد مساوی برای کار مساوی رای دهد) می نویسد: «در آخرین کنگره ی   اتحادیه ی ملی کارگری پیشرفت عظیمی مشهود است و آن این که در میان چیزهای دیگر، برای زنان کارگر قائل به برابری کامل است، در حالی که در این مورد انگلیسی ها و حتـی بیـش از آنـها فرانسـوی های مبـادی آداب، زیــر بـار روحیه ای کوته بینانه دست و پا می زنند. هرکسی که چیزی درباره ی تاریخ می داند، آگاه است که تغییرات اجتماعی بزرگ بدون طغیان زنان ناممکن هستند. پیشرفت اجتماعی را  می توان دقیقا با پیشرفت اجتماعی جنس لطیف محک زد.»
در دفاتر  قوم شناختی مارکس بطور مفصل به مسئله ی مناسبات جنسیتی می پردازد و پدیداری تبعیض جنسیتی را درون کمون مساوات طلب بدوی نشان می دهد و     منتج شدن تقسیم طبقاتی را از آن تحلیل می نماید.
فردیش انگلس بر اساس دفاتر قوم شناختی مارکس، ”منشاء خانواده ، مالکیت خصوصی و دولت“ را پدید می آورد. وی در آن به تجزیه ی کمون بدوی در اثر مالکیت مردان بر اموال خصوصی و شکل گیری خانواده و دولت در نتیجه ی آن اشاره می کند. وی به ستم جنسی به صورت عام اشاره می کند: « در خانواده مرد، بورژوا و زن پرولتر است.» با این حال انگلس با ساده سازی روشمند مسئله ی زنان، دچار تقلیل گرایی اقتصادی می شود و مسائل زندگی روزمره را نادیده می گیرد.
همچنین تجزیه ی کمون بدوی را نه در اثر پیدایش امتیازات و تقسیم جنسی کار آنگونه که مارکس در دفاتر قوم شناختی مطرح می کند، بلکه ناشی از پیدایش مالکیت می داند. انگلس برخلاف  سنت پیشین در اندیشه سوسیالیستی (سوسیالیست های تخیلی و مارکس) به حقوق تناسلی توجهی نشان نمی دهد. همچنین به نقش کارگران مرد در بروز نابرابری موجود در نیروی کار برای زنان طبقه کارگر نمی پردازد. این تقلیل گرایی اقتصادی زمینه ای می شود که از دل آن مارکسیسم فمینیسم زاده می شود که در بخش مارکسیسم فمینیسم به آن می پردازیم.
آگوست ببل در «زن و سوسیالیسم» از اشتغال زنان در مقابل آنارشیست - سوسیالیست هایی چون پرودن که معتقد بود جای زنان در خانه است، دفاع نمود. وی خواستار اجتماعی شدن کار خانگی برای الغای آن بود تا موانع زنان برای اشتغال را حذف نماید. وی که تحت تاثیر فوریه بود، برنامه ای را برای       شکل دهی به جوامع اشتراکی نظیر مدل فوریه را در بستر زندگی روزمره (به جای جوامع منفک فوریه) ارائه کرد، جوامعی بر اساس تعاون، اجتماعی شدن کارخانگی و اجتماعی شدن تعلیم و تربیت کودکان، استقلال اقتصادی زنان، حقوق برابر زن و مرد و آزادی جنسی. وی برنامه ی خود را براساس تجربیات جوامع کمونی 1848 و کمون پاریس طراحی کرد. همچنین سرکوب زنان را با سرکوب پرولتاریا مقایسه نمود،  اندیشه ای که الینور مارکس همراه با عاشق خود، ادوارد اولینگ در کتاب «مساله زنان» چنین بیان می کند: «زنان آلت دست استبداد سازمان یافته ی مردان هستند، همانطور که کارگران آلت دست استبداد سازمان یافته ی مفت خورها هستند.» آگوست ببل در سال 1898 در رایشتاگ، از حامیان اصلی عریضه ای بود که ماگنوس هرشفیلد و کمیته ی انسان دوستی علمی ارائه کرده بود تا روابط همجنس خواهانه بین بزرگسالان بالای  شانزده سال که خود راضی به آن هستند، دیگر جرم تلقی نشود. (از دیگر مدافعان آزادی هم جنس خواهی در میان سوسیالیست ها می توان به ادوارد برنشتاین، الینور مارکس، هلنا بورن، ادوارد کارپنتر و هولاک الیس اشاره کرد)
رزا لوکزامبورگ در «حق رای زنان و مبارزه طبقاتی» و «مسئله ای تاکتیکی» به دو نکته بنیادی اشاره می کند: نقش اساسی رهایی زنان در فروپاشی سرمایه داری، همبستگی رهایی زنان و مبارزه ی طبقاتی. وی در این دو اثر هرگونه سازش را هم ضربه ای به رهایی زنان می داند و هم به مبارزه ی طبقاتی. او به صورت تحلیلی نشان می دهد که زنان بورژوا به دلیل فقدان نقش اقتصادی و زندگی انگلی شان برای حقوق سیاسی و اجتماعی ناپیگیرند، در حالی که زنان کارگر به دلیل کار، حقوق سیاسی و اجتماعی به صورت یک ضرورت برای آنان است. وی همچنین در «زن پرولتر» به نقش استعمار و امپریالیسم در ستم بر زنان توجه خاصی نشان می دهد. (ذکر این نکته ضروری است که در نظریه ی امپریالیسم لوکزامبورگ، امپریالیسم خصلت ذاتی سرمایه داری است نه آخرین مرحله ی آن) :
«زن دهقان مویه می کند چرا که زیر بار زندگی خرد شده است. در آفریقای آلمانی، در صحرای کالاهاری استخوان های زنان بی دفاع هزاره ای زیر آفتاب رنگ می بازد، همان ها که گروهی از سربازان آلمانی آنان را شکار و به مرگی وحشتناک از گرسنگی
و تشنگی محکوم کردند. آن سوی دیگر اقیانوس، در صخره های پوتو مایو، فریادهای مرگ زنان جانباخته ی سرخپوست، که جهان آنان را نادیده گرفته، در کشتزارهای کائوچوی سرمایه دار های بین المللی خاموش می شود.»
وی در «مقدمه ای بر اقتصاد سیاسی» در بخش تجزیه ی کمونیسم بدوی، نگرش مارکس در دفاتر قوم شناختی را احیاء می کند و به نطفه های نابرابری (که شامل نابرابری جنسی هم می شود) در کمون اولیه اشاره می کند. همین طور در «برده داری» به انقیاد زنان به عنوان عامل شکل گیری و تقویت برده داری می پردازد.
ماده ی 10 برنامه ی حزب سوسیال دموکراتیک پادشاهی لهستان و لیتوانی که مولفش رزا لوکزامبورگ است چنین بود : « لغو تمامی قوانین دولتی، چه مدنی و چه جنایی، که بر ضد زنان صادر شده یا به هر شکلی آزادی شخصی آنان، حق  در اختیار داشتن دارایی خود یا حق مراقبت آنان بر کودکان را در شرایطی برابر با پدر آن کودک محدود می کند.» رزا در «سوسیالیستی شدن جامعه» از الغای کار خانگی می گوید و در «اتحادیه اسپارتاکوس چه می خواهد؟» از برابری کامل حقوقی و اجتماعی هر دو جنس، قانونگذاری اجتماعی رادیکال، دگرگونی نظام آموزشی با روح و محتوی انقلاب پرولتری. همچنین لوکزامبورگ در نشریه برابری (ارگان زنان حزب سوسیال دموکرات آلمان) به دفاع پرشوری از حق طلاق پرداخت. وی به سازماندهی روسپیان برای آموزش آن ها، کمک برای کاهش آلامشان، دفاع از آن ها در برابر مزاحمت های توامان پلیس و دار و دسته های مافیایی نیز همت گماشت.
کلارا زتکین در «مسئله ی زنان در جامعه»پایه های اقتصادی و اخلاقی - معنوی جنبش اقشار مختلف زنان را بررسی می کند. از لحاظ اقتصادی زنان بورژوازی بزرگ، به دلیل رفاه ناشی از ثروتشان می توانند آزادانه به رشد فردی خود بپردازند. اما به عنوان همسر هنوز به مردان وابسته اند. خانواده بورژوازی بزرگ از بدو تشکیل فاقد هر گونه معیار اخلاقی و معنوی است. در این خانواده ازدواج  بر پایه ی پول انجام می گیرد. در این میان زنان پیشرو بورژوا برای کسب حقوق شان، علیه دنیای هم طبقه ی خود مبارزه می کنند و مبارزه ی آنان درست همان مبارزه ای است که بورژوازی علیه اشرافیت می کند، مبارزه برای از بین بردن تمام تبعیض های اجتماعی که پایه ی آنها بر پول و ثروت بنا نهاده شده است. در میان قشرهای بورژوازی متوسط، خرده بورژوازی و روشنفکران بورژوازی، خانواده بیشتر به دلیل وجود پدیده های ناشی از شیوه تولید سرمایه داری از هم می پاشد و نه به سبب مالکیت خصوصی موجود در آن. روشنفکران بورژوا به دلیل موقعیت اجتماعی - اقتصادی خویش کمتر تن به ازدواج می دهند، زیرا می توانند به سبب رفاه اجتماعی، زندگی مجرد راحت و بدون نیاز به همسر قانونی را تصاحب کنند و از مزایای فردی آن کاملا ً برخوردار شوند. در طبقه های متوسط، زن باید بیش از هر چیز برابری اقتصادی با مرد را به دست آورد. کسب این برابری به دو روش ممکن است: اول،کسب حقوق برابر با مرد در زمینه ی حق اشتغال; دوم، کسب حقوق برابر  با او در مرحله های عملی شغل به دست آمده. به لحاظ اقتصادی، چنین حقوقی غیر از تحقق آزادی در شغل و رقابت  بین زن و مرد مفهومی دیگر ندارد و این رقابت سبب مقاومت مردان علیه خواسته های زنان طرفدار جنبش بورژوایی زنان(فمینیستی) می شود. جنبش زنان بورژوا علاوه بر بعد اقتصادی، بعد عمیق تری نیز دارد که همانا وجه اخلاقی و معنوی آن است. زن بورژوا  تنها خواستار تامین امرار معاش خویش نیست، بلکه خواهان حیات معنوی و رشد شخصیت اجتماعی خود نیز می باشد. به طور دقیق در لایه های اجتماعی این قشرها است که شاهد صحنه های به شدت غم انگیز و از نظر روان شناسی جالب توجه زنـان هسـتیم که از زنـدگی عـروسـکی خویش در خانه ی عـروسکان به ستـوه آمده اند و می خواهند در رشد و اعتلای فرهنگ نوین جامعه نیز، سهمی به سزا   داشته باشند.
در رابطه با زنان کارگر، مسئله ی زن بر اساس نیاز سرمایه در استثمار نیروی کار و جست و جوی مدام در یافتن نیروی کار ارزان تر شکل می گیرد. زن کارگر نیز برای تامین معیشت خود و خانواده شان وارد مناسبات حیات اقتصادی جامعه می شوند. زن کارگر موفق به کسب استقلال اقتصادی خویش می شود، ولی هیچ امتیاز اجتماعی به دست نمی آورد. در دوره ی مرد سالاری تسلط مرد بر زن بر پایه ی رابطه ی شخصی حد و مرز معینی داشت، در حالی که امروزه در رابطه ی بین زن کارگر و کارفرما، حفظ رابطه ی کالایی است، زن کارگر  موفق به کسب استقلال اقتصادی  می شود اما، به عنوان فرد، زن و همسر امکان رشد اجتماعی ندارد. در نتیجه مبارزه ی زن کارگر  مبارزه ای است دوش به دوش مرد هم طبقه اش علیه جامعه ی سرمایه داری، در عین حال  که از خواستهای جنبش زنان بورژوا به عنوان وسیله ای برای رسیدن به هدف اصلی (الغای سرمایه داری) و دستیابی به ابزارهایی برای مبارزه ی  دوشادوش مرد کارگر، حمایت می کند. حتی اگر زنان در سطح سیاسی با مردان برابر شوند هیچ چیز در روابط جامع قدرت تغییر نخواهد کرد. تنها زمانی که در جامعه سوسیالیستی، خانواده به مثابه ی یک واحد اقتصادی از بین برود، زن به برابری دست می یابد.
از این رو زتکین نیز همانند لوکزامبورگ مخالف هرگونه سازش طبقاتی در جنبش زنان است. وی نیز دفاع سرسختانه ای از اشتغال زنان می کند و کار زنان را شرط جدایی ناپذیر استقلال اقتصادی آنان می داند و انقیاد زنان را با انقیاد کارگران مقایسه می کند: «همانگونه که کارگر مرد در انقیاد سرمایه داران است، زن نیز اسیر مرد است.» (صورت جلسه ی کنگره بین المللی کارگران، ژویییه 1889)
الکساندرا کولنتای در «ایدئولوژی کارگری و عشق» عشق را عاطفه ای عمیقا اجتماعی می خواند و معتقد است که ایدئولوژی طبقه کارگر باید از اهمیت عواطف عاشقانه به مثابه ی عاملی به نفع جامعه استفاده کند و رویکرد و توجه کارگران به ادبیات عاشقانه را نه پدیده ای ارتجاعی و نشانه ی انحطاط عمل انقلابی، بلکه نشانه ی تکامل  انقلاب و گشودن جبهه ی جدیدی در پیکار ایدئولوژیک - فرهنگی  می داند. وی به عشق دوران باستان (عشق خواهرانه - برادرانه)به دلیل فقدان مادیت انتقاد می کند. همینطور به عشق - دوستی عصر قبیله ای(گرچه اینها را پایه ای برای عشق - رفاقت اجتماعی دوران دیکتاتوری پرولتاریا می داند.) عشق افلاطونی فئودالیسم را که سرکوب جنسی را در پی دارد (البته به صورت تبلیغی) و همراه با خود پلیدی جنسی(در شکل تجاوز شوالیه به دختران جوان بورژوا یا آوردن دختران زیبای روستایی به قصر شوالیه برای برقراری رابطه جنسی) را به دنبال داشت را نقد می کند. در تمام این سه دوران  عشق و ازدواج از یکدیگر جدایند و کولنتای به این جدایی می تازد. کولنتای به حصر قانونی عشق توسط ازدواج در جامعه ی بورژوایی حمله می کند : «اخلاق بورژوایی با اعلام اینکه عشق پایه ی ازدواج است، عشق را در چهار چوب ازدواج اسیر نمود. عشق قانونی نیست مگر اینکه به ازدواج منجر گردد.» همچنین  به ترویج دورویی در شرایطی که ازدواج بر پایه عشق شکل نمی گرفت(به دلیل جلب نفع) انتقاد می نماید. وی از تبدیل عمل جنسی فی نفسه به صورت هدف در جامعه ی بورژوایی انتقاد می کند، پدیده ای که در آن به جای اینکه دلبستگی مرد به زن از آن رو باشد که تمایل جنسی سالمی به درستی او را به سوی این زن جلب نماید، مرد در جستجوی زنی است که حضورش کشش جنسی را در او برانگیخته و به او اجازه دهد تا با یک عمل جنسی فی نفسه تمتمع برد. پدیده ای که فحشاء  بر روی همین پایه بنا می شود. همچنین حق مالکیت در عشق بورژوایی را رد می نماید. اخلاق طبقه ی کارگر  از نظر کولنتای شکل خارجی  را که روابط عشقی بین زن و مرد می تواند به خود بگیرد کاملا به کناری می نهد. ایدئولوژی طبقه ی کارگر کمترین حدی برای عشق قائل نمی شود. ایده ال عشق - رفاقت بر پایه ی تساوی متقابل، شناسایی متقابل حقوق یکدیگر و رد ادعای مالکیت در عشق بنا می شود.
کولنتای در " زنان و مبارزه ی طبقاتی در جامعه» به احیای اخلاق سنتی جنسی و تجدید ارکان قدیم خانوادگی توسط محافظه کاران حمله می کند.وی بر اخلاق زاییده مالکیت فردی نقد می کند و آن را اختناق آور می داند.وی چهار رکن اصلی را عامل بحران عشقی می داند. روابط اجتماعی - اقتصادی موجود، خالی بودن انسان معاصر از نیروی بالقوه عشق بر اثر فردگرایی شدید. او اینچنین این فرد گرایی را توصیف می کند: «ما همیشه تمامیت معشوق را می طلبیم و در عین حال خودمان قادر به رعایت ساده ترین قاعده ی عشق نیستیم.» حق مالکیت موجود  بر موجود دیگر،  پیش داوری باستانی، عدم تساوی زن و مرد در تمام زمینه های زندگی از جمله قلمرو جنسی. همچنین کولنتای اخلاق جنسی جدید را ابزار جدید طبقه ی کارگر می داند.
کولنتای در «فحشاء و مسائل آن» به ریشه های اجتماعی روسپیگری، ریاکاری  جامعه ی طبقاتی در مورد آن، تقسیم طبقاتی روسپیان به «روسپیان عالی» برای بورژوازی و «روسپیان معمولی» که همان روسپیان فقیرند و خصلت سرکوبگرانه نظارت پلیسی - پزشکی بر روسپیان و بر طبقه کارگر می پردازد.
کولنتای در «تزهایی درباره ی اخلاق کمونیستی در روابط زناشویی»، سه عنصر اساسی خانواده ی سرمایه داری را محاسبه ی اقتصادی، وابستگی زن به مرد و مراقبت از کودکان می داند. وی بیان می کند که در اقتصاد کمونیستی، خانواده اهمیتش را به منزله ی سلول اقتصادی از دست می دهد، تبعیت اقتصادی زن از مرد محو می گردد، مراقبت از کودکان بر عهده ی جامعه قرار می گیرد. وی اخلاق بورژوایی را براساس ریا می داند(بروز  متانت برونی و پیدایش هر پلشتی ممکن درونی) و اخلاق دوبل : یک اخلاق برای مرد، یکی دیگر برای زن. وی آمیزش جنسی بر حسب عادت را محکوم می کند. کولنتای نقد سوسیالیسم تخیلی از اخلاق جنسی بورژوایی را تکامل می بخشد و رویاهای آنها را دوباره زنده می کند. کولنتای در آثار گوناگون دیگری از جمله «عشق سرخ»، «عشق بزرگ» و تحلیل اشعار آنا آخماتوا ابعاد وسیعتری از رویای آزادی عشق را تشریح می کند.
در بخش دوم این مطلب یه معرفی مارکسیسم فمینیسم ،سوسیال فمینیسم و آنارکو فمینیسم پرداخته می شود و در قسمت سوم به رادیکال فمینیسم، پست مدرن فمینیسم و فمینیسم خانواده گرا پرداخته خواهد شد.